شهادتنامه غلام قادر بزرگ زاده

به اشتراک گذاشتن


 

اسم کامل:                     غلام قادر بزرگ زاده

سال تولد:                     ۲ مهر ۱۳۳۶

محل تولد:                    ایرانشهر، ایران

شغل:                           آزاد


سازمان مصاحبه کننده:  مرکز اسناد حقوق بشر ایران

تاریخ مصاحبه:             ۲۷  شهریور ۱۳۹۷

مصاحبه کننده:             مرکز اسناد حقوق بشر ایران


این شهادتنامه بر اساس مصاحبه اسکایپی با آقای بزرگ زاده تهیه شده است . این شهادتنامه در ۲۴ پاراگراف تنظیم شده است.

نظرات شهود بازتاب دهنده دیدگاه های مرکز اسناد حقوق بشر ایران نمی باشد.


شهادتنامه

پیشینه

  1. من غلام قادر بزرگ زاده هستم. پدر عبدالله بزرگ زاده که در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۷ به خاطر دفاع از حقوق دختران و بانوان این شهر بازداشت شد.

 

تجاور به ۴۱ دختر در ماه رمضان در شهرستان ایرانشهر

  1. برای اولین بار روز جمعه ۲۵ خرداد ماه ۱۳۹۷، مولوی محمد طیب ملازهی، امام جمعه مسجد جامع نور ایرانشهر که در خطبه‌های نماز عید فطر و در حضور مقامات این شهرستان از جمله فرماندار سخن می‌گفت، به حادثه تجاوز به شماری از دختران ایرانشهر پرداخت.ا نتشار فیلمی از این سخنرانی در رسانه‌های محلی و سپس رسانه‌های کشوری موجی از واکنش‌ها را به همراه داشت.
  2. مولوی محمدطیب ملازهی در این ویدئو می گوید: “دختری که از سر کار برگشته به منزل، داخل کوچه که رسیده ماشینی آمده داخل کوچه جلویش را گرفتند و یه زور سوارش کردند در ماه رمضان. همسایه‌ها تا جنبیدند ماشین رفته و تا غروب این خواهر مسلمان در دست این گرگ‌ها بوده است. بعد آوردند رساندنش منزل! پدرش دیروز آمده بود زار زار گریه می‌کرد. می‌گفت زمین دهن باز می‌کرد من و بچه‌ها و خانواده‌ام می‌رفتیم ولی این ننگ به دامان ما نمی‌افتاد… تا دیشب عشاء که دوستان خبر آوردند یکی از این اوباش‌ها گیر افتاده است. انشالله بقیه هم گیر می‌افتند. تا دیشب که اعتراف کرده است. باور نمی‌کنید اصلا مغز سرم سوت کشید. اعتراف کرده به ۴۱ خواهر مسلمان این‌ها تجاوز کردند….یکی از این اوباش‌ها فرار کرده جایی رفته است دیشب من گیرش آوردم با تلفن از یک جایی! گفتم تو چاه مانده خودت رو میای معرفی می‌کنی اگر معرفی نکردی تا قله قاف هم بری ما گیرت می آوریم… حتی یک تعدادی حاضر نشدند بیایند دادگاه فقط دو سه نفر الان آمدند… این‌ها یک تیمی هستند، الحمدالله شناسایی شدند”
  3. از روز جمعه و متعاقب طرح عمومی مسئله توسط امام جمعه ایرانشهر، کانال‌های تلگرامی و حساب‌های مرتبط با این شهرستان در شبکه‌های اجتماعی تحت تاثیر التهاب این رخداد قرار گرفتند. کاربران توییتر نیز با هشتگ #دختران_ایرانشهر به این مسئله پرداختند.
  4. همچنین صبح یکشنبه ۲۷ خرداد تجمعی مسالمت آمیز در مقابل فرمانداری ایرانشهر برگزار شد که در آن معترضان خواهان دستگیری و مجازات عاملان حادثه شدند. عبدالله بزرگ زاده که نقش مهمی در برگزاری این تجمع داشت، پس از پایان تجمع و درمسیر بازگشت به خانه بازداشت می شود.

 

بازداشت بخاطر برپائی یک تجمع آرام و مسالمت آمیز

  1. این تجمع در پی فراخوان‌هایی در شبکه‌های مجازی برای پرسشگری از فرماندار و مسئولان شهر ایرانشهر در خصوص ناامنی‌های اخیر پس از آن شکل گرفت که مولوی طیب ملازهی امام جمعه مسجد نور خبر از تجاوز به ۴۱ دختر توسط یک باند دارای زر و زور خبر داد.
  2. پسرم برای دفاع از حقوق خواهران و بانوان شهر ایرانشهر به همراه تعداد زیادی از شهروندان بصورت خودجوش جلوی در فرمانداری جمع شدند و با آقای فرماندار صحبت هم شده بود. آقای فرماندار به مردم می گوید که شما بروید و ما این مسئله را در دستور کارمان قرار دادیم و ان شاالله متجاوزین دستگیر می شوند. پعد از این سخنان فرماندار تجمع می شکند و مردم متفرق می شوند. پسرم عبدالله نیز در راه بازگشت به خانه بود که یک پژوی ۴۰۵ می ایستد و سه چهار سرنشین از آن پیاده شده و به پسرم حمله می کنند و بزور او را سوار ماشین می کنند. درواقع پسرم را گروگان می گیرند.

 

شکنجه

  1. پسرم را همان روز دستگیری شکنجه می کنند و فردایش به دادگاه میبرند. پسرم در راهرو دادگاه وقتی او را نزد قاضی میبردند، برادر و پسرخاله اش را می بیند و به آنها میگوید که دیشب شکنجه شده است و در ناحیه کمر درد زیادی دارد و قدرت ندارد.

 

ممانعت سپاه از آزادی پسرم به قید وثیقه

  1. دادگاه پسرم را با قرار وثیقه هفتاد میلیون تومانی آزاد اعلام کرد و گفت با پسرم کاری ندارد اما ماموران سپاه گفتند پسرم را برای ۴۸ ساعت و برای پاره ای تحقیقات با خودشان میبرند. به این ترتیب پسرم ازاد نشد و آن ۴۸ ساعت وعده داده شده تا سه ماه به درازا کشیده شد.

 

بیخبری مطلق و تحصن

  1. درطول سه ماه ما هیچ خبری از فرزندم نداشتیم و نمی دانستیم که کجاست و در چه شرایطی به سر میبرد. نه تماسی نه ملاقاتی و نه حتی میدانستیم کجا و نزد چه نهادی بسر میبرد؟ بنده برای پیگیری وضعیت پسرم و کسب خبر دو دفعه به سپاه مراجعه کردم. به سپاه سراوان مراجعه کردم، به سپاه سرباز مراجعه کردم اما موفق نشدم خبری کسب کنم. از آنها میپرسیدم شما پسر من را بردید اما او بیرون نیامده است. پسر من کجاست؟ اما جوابی به من نمی دادند. درنهایت چون جوابی نگرفتم مجبور شدم یک تحصن مدنی انجام بدهم تا بلکه بتوانم خبری از پسرم بدست بیاورم.
  2. در تاریخ ۲۰ تیرماه ۱۳۹۷ بنده به صورت کاملا مدنی و برای یافتن خبری از فرزندم یک نوشته دستم گرفتم که روی آن نوشته بودم از فرزندم خبر ندارم. فرزند من را کجا بردند؟ فرزندم کجا و درچه حالی است؟

 

بازداشت

  1. من سه روز زیر تابلو سپاه قدس ایرانشهر با این نوشته تحصن کردم. روز چهارم سه ماشین پر از افراد لباس شخصی آمدند و دور من را گرفتند. ده پانزده نفر پیاده شدند و دورتادور من را گرفتند. من در میان آنها تک و تنها مانده بودم و شوکه شده بودم که چه خبر است؟ آنها به من گفتند سوار شو. به آنها گفتم سه تا بچه همراه من هستند که در ماشین هستند. اگر با شما بیایم آنها گم میشوند. گفتند ما بچه ها را میرسانیم.
  2. گفتم شما کی هستید؟ من خودم باید بچه ها را برسانم و شما اجازه بدهید من بچه ها و ماشین را ببرم خانه و بعد با شما خواهم آمد اما اجازه این کار را به من ندادند. موبایلم را برداشتم که با خانه تماس بگیرم و بگویم دارند من را میبرند و شما بیایید این بچه ها را از اینجا زیر تابلوی سپاه ببرید اما گوشی ام را فورا از دست من کشیدند و اجازه تماس ندادند
  3. در ماشین به من دستبند و چشم بند زدند و داخل ساختمان سپاه بردند. چندساعتی من را در آنجا نگه داشتند. از روبرو و کنار از من عکس و فیلم گرفتند و انگشت نگاری کردند. ماموران به من گفتند که شما حق نداشتید زیر تابلوی سپاه بیائید و اینجا تحصن کنید. به آنها گفتم: آقا من از پسرم بیخبر هستم. چندین بار رفتم و آمدم بلکه از فرزندم خبری بگیرم اما هیچ نوع اطلاعی به بنده ندادند که پسرم کجاست؟ من یک پیرمرد هستم و مجبور شدم بخاطر خبرگیری از فرزندم که هیچ جرمی گناهی نشده دست به تحصن بزنم.
  4. به آنها گفتم فرزند من بخاطر حمایت از دختران و بانوان این شهر و دستگیری متجاوزین به عنف، در یک تجمع مدنی و مسالمت آمیز شرکت کرده است. به من گفتند: تو هم با پسرت هم جرم هستی. پرسیدم: پسرم چه جرمی مرتکب شده که من هم جرم او باشم؟ درنهایت از من تعهد کتبی گرفتند که حق ندارم زیر تابلوی سپاه دست به تحصن بزنم و بعد از آن آزاد شدم. اما به لحاظ روحی بسیار ناراحت و متالم بودم و هنوز هم هستم که چرا آنها به من که یک شهروند هستم و خودم و پسرم به خاطر دفاع از ناموس شهرمان بلند شده بودیم، به آن شکل فجیع دستبند و چشم بند زدند؟

 

تحصن مجدد در قالب اعتکاف

  1. وقتی از فرزندم خبری نشد مجددا تصمیم به تحصن گرفتم و چون اجازه نداشتم [زیر تابلوی] سپاه بروم، اینبار در مسجد صالحین محمداباد ایرانشهر شش روز معتکف شدم مگر بتوانم خبری از فرزندم بدست بیاورم. روز سوم اعتکاف چندنفر از ریش سفیدان را فرستادند که آقا شما حق نداری در مسجد بشینی و اعتکاف کنی و باید از مسجد بیرون بیایی. به من گفتند شما اینجا نشسته ای و دست به دعا رو به آسمان گرفته ای و هر روز یک کلیپ پر می کنید و در اینترنت پخش میشود.
  2. گفتم چون کاری از دستم ساخته نیست، به خانه خدا آمده ام و به خدا پناهنده شده ام.دستم به سمت خدا دراز است چون دستم به جایی نمیرسد و هیچکس جواب من را نمیدهد. گفتند حق نداری اینجا بنشینی. این سنگر را رها کن و برو فرمانداری برای کارهای قانونی و پیگیری پسرت. این ور و آن ور برو تا از پسرت باخبر شوی.

 

فراخوان برای پیوستن مردم و پایان اعتکاف

  1. روز ششم بنده یک فراخوان خطاب به مردم دادم که مردم بیایند در مسجد بنشینند تا دعای دسته جمعی بگیریم و من این تحصن را خاتمه میدهم و به حرف آنها گوش میکنم و مجدد این ور و آن ور دنبال کارهای پسرم میروم بلکه اینبار خبری به دست بیاورم و بدین ترتیب بعد از شش روز به تحصن و اعتکاف در مسجد پایان دادم.

 

مراجعات مکرر به ادارات دولتی برای پیگیری وضعیت فرزندم

  1. من چندین بار به فرمانداری رفتم. به من می گفتند آقای فرماندار نیست. جلسه دارد یا رفته فلان جا. من میرفتم در فرمانداری مینشستم اما موفق به دیدار فرماندار نشدم. به دفتر نماینده ایرانشهر [در مجلس] رفتم اما دفتر ایشان تعطیل بود. شماره موبایل ایشان را گرفتم که تماس بگیرم اما در دسترس نبود. اما نهایتا یک ملاقات با فرزندم در زندان زاهدان به ما دادند و با این ملاقات ما یک مقدار آرام شدیم و وقتی فرزندم را از نزدیک دیدم خاطرم تسلی پیدا کرد.

 

روز ملاقات

  1. ملاقات با فرزندم پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید و من به همراه همسرم و همسر پسرم به ملاقات رفتیم. در آنجا دیدم که حال و روز پسرم مساعد نیست. موهای سبیلش ریخته بود. ریش و ناخن هایش بلند شده بود. چشمش زرد رنگ شده بود و در چشم راستش و روی پیشانی اش قرمزی وجود داشت. از پسرم پرسیدم بابا چکارت کردند؟پسرم با دستپاچگی دستهایش را نشانم داد و گفت بابا ببین من سالم هستم. او را تهدید کرده بودند که از شرایطش پیزی به ما نگوید.

 

دیدار با قاضی پرونده

  1. بعد از اولین ملاقات من توانستم قاضی پرونده را در زاهدان پیدا کنم. پیش او رفتم و درخواست کردم فرزندم را آزاد کند. به او گفتم پسرم جرمی مرتکب نشده است و از حقوق بانوان شهرمان دفاع کرده. شهر ناارام است، خواهران ما آرامش ندارند و نمی توانند بدون همراه بیرون بروند. لطفا متجاوزین را دستگیر و پسرم را ازاد کنید.
  2. پسر من نه مشکلی برای جکومت ایجاد کرده نه شعاری برعلیه حکومت داده. به قاضی گفتم من پیرمرد هستم و نمی توانم هر روز تا زاهدان بیایم. لطفا فرزند من را آزاد کنید. خانواده من نگران هستند و پسرم در زندان رنج و عذاب می کشد و هیچ گناهی هم نکرده است. قاضی گفت: چشم. شما شماره تان را در دفتر من بگذارید و بروید. من خودم با شما تماس میگیرم.
  3. به قاضی گفتم شما با صحبتهایتان من را کمی خوشحال کردید. آیا امشب در زاهدان بمانم تا فردا که او را آزاد می کنید با هم به ایرانشهر برگردیم؟ گفت: نه! شما بروید و ما خودمان به شما زنگ میزنیم. بعد از یک هفته مجدد نزد قاضی در زاهدان برگشتم و پیگیر وضعیت پسرم شدم. درنهایت به من گفتند که وثیقه ملکی ۱۲۰ میلیون تومانی برای آزادی پسرت بیاور. ما وثیقه ملکی نداشتیم ولی با زحمت فراوان تهیه کردیم مخصوصا که پسرم تماس میگرفت و از وضعیت سخت خود برای من میگفت.

 

احضار یک نوجوان شانزده ساله به دادگاه

  1. پلیس فتا برای فرزند دیگرم محمدطیب بزرگ زاده به جرم اینکه در واتساپ خبرها را برای گروههای دیگر فرستاده بود، احضاریه فرستاد. محمدطیب به آنها گفته بود که نمیدانسته فرستادن پیام به گروههای واتساپی یا گروه همسالانش جرم بوده است! گوشی پسرم را یک ماه نگه داشتند و بالاخره پس از کلی دوندگی و اخذ تعهد مبنی بر عدم فعالیت در واتساپ گوشی را پس دادند.

 



منبع خبری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *